محمد حسن خان اعتماد السلطنه

1056

تاريخ منتظم ناصرى ( فارسى )

كنيم و به فراغت نشينيم . افاغنه را از اداى اين كلمات خوش نيامده در دلشان محبّت او به عداوت بدل و نفرتشان ظاهر شد ، گفتند به هزار حيله و تدبير گريبان ما از دست روافض خلاص شده است چگونه به صلح راضى شويم و دوباره اختيار خود را به دست قزلباش دهيم و دين و عرض و جان خود را در معرض تلف آوريم اين بگفتند و دل بر جهاد نهادند و مير عبد اللّه دل بعضى از امراء افغان را به دست آورده به صلح راضى كرد و مكتوبى متضمّن اين مطلب نوشته به تنهائى نزد پادشاه فرستاد . ميرويس سه پسر داشت بزرگترش مير محمود بود [ محمود ] در وفات پدرش هيجده ساله بود و او در تحت مير عبد اللّه عموى خود بود و ميرويس از همه بيشتر محبّت به محمود داشت و در جنگها همراه پدر بود و به برادرش هنگام وفات سفارش او را كرده بود و او به صلح راضى نبود ، مكتوبى كه به عجم مىنوشت به دست او افتاده روزى شمشيرى در دست گرفته وقتى كه مير عبد اللّه در خواب بود بر سر او رفته عموى خود را بكشت و نيز كسانى را كه با او به صلح عجم راضى بودند گرفته به قتل رسانيد و فريضهء جهاد را مطابق آيات قرآنى به جماعت افاغنه خواندن گرفت و بعد از آن گفت عمم مير عبد اللّه به قوم خود خيانت كرد و چند روز ما راحت داشتيم مىخواست باز ما را به دست روافض دهد و مكتوب او را كه به شاه نوشته بود به افاغنه خواند . افاغنه او را دوست مىداشتند و او را به جاى پدر نشانيدند و او به فكر نظام لشكر افتاد و افغان حصارى را كه شيعه بودند تابع افغان سنّى كرد . احوال صفى قليخان و فرزندش خانلر خان [ پس ] اعيان حضرت شاه ، صفى قليخان را به سردارى قندهار مناسب ديدند و او مدّتى حكومت اصفهان كرده بود و از رجال دولت و كارآزموده و دانا بود و در آستانهء شاهى ابناى دولت دو فرقه شده بودند و به سبب اختلاف ايشان صفى قليخان معزول شده گوشه‌نشين بود اين دفعه تكليف سردارى به او كردند ابا نمود . و شاه از براى او خلعت و تاج مرصّع فرستاد و رقم سردارى نوشته بر روى